به گــرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگــر در کعبه مــی گــردد نمایان
پس بگــرد تـا بگـــردیم
در اینجا باده مـی نوشی
در آنجا خـرقه می پوشی
چرا بیهوده مـی کـوشی؟
در اینجا مـردم آزاری
در آنجـا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری
در اینجا همــدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری کجا وی از تو می خواهد چنین کاری
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند
چه دیداری؟ چه دیداری؟
که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خــرد گم کرده ای، شاید نمی دانی
پی نوشت: فک کنم نیازی به توضیح نداره
تفلد نوشت: پریروز هفده بهمن بود یعنی تفلد شناسنامه ای داداشم و گوگوش
عزیز و چهار روز پیش یعنی پانزده بهمن روز حقیقی تفلد داداشـــــــم و حضرت
داریوش بود. تفلد هر سه شون مبارک البته پساپس
فصل نوشت: آخیش آخرش زمستون ما هم برفی شد.
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  توسط حجت درساره
دلم تنگه دلم خونه دلم بی تو چه ویرونه
دلم سرده دلم مرده دلم از غصه می خونه
هوای خونه دلگیره نفس تو سینه میمیره
نشونی از من تنها دیگه هیشکی نمی گیره
تو این دریای توفانی نشونی از یه قایق نیست
برای قلب پژمردم گلی رنگ شقایق نیست
برای عاشق تنها نه آفتاب هست نه مهتابی
نه همزادی نه هم خونی نه هم خونه نه بی تابی
توکه نیستی توی دنیام به رنگ غربته دنیام
تو که نیستی توی رویام به رنگ رخوته رویام
حالا که دورم از عشقت مرور تلخ دیروزم
دیروز می سوختم امروزم دارم از غصه می سوزم...
________________________
پی نوشت 1: قسمتی از یکی از ترانه های قدیمی خودم.
پی نوشت 2: حال من اصلا مثل این ترانه نیست.
نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  توسط حجت درساره

گاهی آنقدر گاه و بی گاه لحظه به لحظه در ضمیر خاطرم
مرورت می کنم که فراموشم می شود ندارمت
و در آن هنگامه شیرین، در اوج شادی خیال بودنت ناگهان باز
آینه با صداقتی شوم تنهایی ام را در چهره تلخ و عبوسش
نمایان می کند و به یادم می آورد که دیگر نه من، نه تو
_______________________________
پرت نوشت: آن دم که مرا می زده در خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید...
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٤  توسط حجت درساره
پاسخ
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه، خنده ما را ز لب نشُست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستی ست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم... ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم... ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ افتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکار رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما:
« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما »
نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  توسط حجت درساره
خیلی وقت است که می خندم
بی بهانه می خندم
با دلی که تنها لایق گریه است، می خندم
خیلی وقت است که در زمزمه های مردم می شنوم
که می گویند دیوانه شده ام
بعضی همچون من به من می خندند
بعضی ترحم می کنند
خنده و ترحمشان آزار دهنده است
اما نه به اندازه گوشه و کنایه هاشان
حرف هایی می زنند که باورشان سخت است
اما...
اما انگار حقیقت دارد
حقیقت؟
آری حقیقت
همان که می گویند تلخ است
مانند قهوه، مانند بادام تلخ
و حتی تلخ تر از اینها
تا حدی که ریشه های نوپایم را می خشکاند
آری آنها حقیقت را می گویند
تو همدست و همپای رقیب شدی
در حالی که...
در حالی که اسم من روی تو بود
مردم می گویند بخاطر همین دیوانه شدم
حرفشان حقیقت دارد اما...
اما آنها نمی دانند که من دیوانه نیستم
نمی دانند که با این کارها می خواهم زخم زبان ها را کم کنم
نمی دانند خودم را به دیوانگی می زنم چون...
چون نمی خواهم به حرف هایشان گوش کنم
چون نمی خواهم به اسم غیرت...
به اسم غیرت گل سرخ خنده را از لبهای سرخ تو بچینم
نمی خواهم تو هم مثل من تلخ شوی
آری بگذار تلخی ها سهم من باشد
من عادت دارم
می سوزم و می سازم و تنها دلخوشی ام این است که تو شادی
برای خوشبختی ات دعا می کنم
دعا می کنم که مثل من خوار نشوی
دعا می کنم همیشه شاد و سبز باشی
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  توسط حجت درساره
از پشت پنجره چشمانم را به پیچ تند و بی رحم کوچه وصله می زنم
در اقیانوس ناآرام ذهن شلوغم که پر از واژه های بی سر و ته است دنبال واژه هایی شیرین می گردم
که با احترام همراه یک شاخه گل سرخ تقدیمت کنم
در همان حال که در دریای بی کران آرزوهایم پر می زنم ناگهان دو سایه را می بینم و زیر لب آهسته می گویم:این هم که نبود
بعد از چند لحظه مالکان دو سایه وارد کوچه می شوند و من مثل هر روز دیوانه می شوم و تازه یادم می آید
که تو دیگر آرزوی محال من هستی
از درون می سوزم و از اعماق وجودم فریاد می زنم و سرم را به دیوار بی روح اتاقم می کوبم و آنگاه تو و
او با ترحم مرا نگاه می کنید و صدایت را می شنوم که مثل هر روز به او می گویی:دیوانه است
و هر دو برایم دل می سوزانید و من پرپر می زنم
به خدا سوگند هیچ گلایه ای از آن غریبه که به جای من مالک روح و قلب و جسم تو شده ندارم تنها
گلایه من از توست که می دانی من دیوانه نیستم و تنها بی اندازه عاشق توام اما هرگز برای دلخوشی
من هم که شده نمی گویی که می دانی دیوانه وار دیوانه ی دیوانگی هایت هستم
البته شاید ناچاری دروغ بگویی!
***
تو از کنار پنجره اتاق من در حالی که دست های او را به آرامی می فشاری عبور می کنی و نگاهت را از
چشمان منتظر من با بی رحمی می گیری
و من آهسته با بغضی که با وجود بارها شکستن هنوز هم تازگی دارد زیر لب می گویم:
آه، باز هم که انتظارم بیهوده بود
و فردا صبح باز هم از پشت پنجره ...
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۱  توسط حجت درساره
باید تمومش کرد
شبیه یه کابوس، همش تو چشمامه
تو خواب و بیداری، همیشه همرامه
چه طور میشه از این، کابوس شوم رد شم
باید بمونم یا، با قلب تو بد شم؟
همش میگم یعنی، اون با کی هم دسته
نمیشه باور کرد، عهدش رو نشکسته
اگه کس دیگه، تو قصه ی ما نیست
پس چرا می بینم، بیشتر شبها نیست
احساس من میگه، باید تمومش کرد
اون قصه که میشه، پر از عذاب و درد
دیگه مهم نیست که، بعد تو چی میشم
باید تمومش کرد، وقتی تو آتیشم
گریه نکن دیگه، دلم نمی سوزه
اون آخرین روزی، که میگن امروزه
مردن ما با هم، بهتره از غصه
اگرچه تلخ میشه، پایان این قصه
پایان ما تلخ تر، از حرف مردم نیست
دیگه توی چشمام، حسرت گندم نیست
تو باعثش بودی، باعث این تلخی
این آخرین لحظه، دورم نمی چرخی؟
باشه نگرد اما، از ترس نلرز دیگه
هنوز دوست داری، اینو چشات میگه
تموم میشه تلخی، وقتی که تیغ آروم، دستاتو می بوسه
پایان عمر ما، کنار هم دیگه، پایان کابوسه
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  توسط حجت درساره
آدما از آدما زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما رو عشقشون پا میذارن آدما آدمو تنها میذارن منو دیگه نمی خوای خوب می دونم تو کتاب دلت اینو می خونم یادته اون عشق رسوا یادته اون همه دیوونگی ها یادته تو می گفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق هوسه آدما آخ آدمهای روزگار چی می مونه از شماها.... یادگار دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم نمی خوای بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمهای اونه همه حرفای تو یک بهونه ست اون جهنمی که میگن این خونه ست _____________________________________________________________________________ پ. نوشت ١: این چند روز درگیر عوض کردن ویندوز بودم و نرسیدم که آپ کنم و بابت این مسئله از همه دوستان عزیزم معذرت می خوام.
پ. نوشت ٢: سر عوض کردن ویندوز اگه کوتاه نمی اومدم با داداش بزرگه یه کتک کاری درست و درمون می کردیم.
پرت نوشت : ای کاش تو روز عاشورا تظاهرات نمی کردن و حداقل حرمت عاشورا رو نگه می داشتن.
نوشته شده در سهشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۸  توسط حجت درساره
موضوع: مرگ آزادی از رنج هاست
سنگ قبر ، کارت شناسایی مردگان است.
سقوط ، پرواز میان بر است.
آدم زنده پا روی سنگ قبر می گذارد و سنگ قبر پا روی آدم مرده.
در سال نوری خبری از خاموشی نیست.
نجوا همسایه دیوار به دیوار سکوت است.
اگر برف می دانست کره خاکی انقدر کثیف است، هنگام فرود آمدن لباس سفید نمی پوشید.
عاشق نجاری هستم که با میز و صندلی چوبی درخت بسازد.
مرگ آزادی از رنج هاست. (دکتر شریعتی)
چه خوبه آدم تولدش شب یلدا باشه.
تولدم مبارک
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠  توسط حجت درساره
موضوع: درباره الی - ترانه علیدوستی
من زیاد اهل سینما رفتن نیستم بیشتر دوست دارم تو خونه فیلم ببینم و در نتیجه فیلم هایی که تو ایران اکران میشن و دیر می بینم.
دیشب درباره الی رو دبدم. واقعا فیلم زیباییه ارزش چندین و چند بار دیدن و داره.
بازی تمام بازیگران فیلم عالیه مخصوصا ترانه علیدوستی.
دیشب برای اولین بار از اینکه نرفتم فیلمی رو تو سینما ببینم پشیمون شدم, اگه می دونستم اینجوریه می رفتم و به جای یک بار, ده بار می دیدمش.
افسوس و صد افسوس که به خاطر جو سیاسی کشور نتونست پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران بشه.
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦  توسط حجت درساره
آورده اند که در یک روز آفتابی جوانی جهت کوهنوردی از کوهی بالا رفت. در نیمه راه باز گشت بود که ناگاه هوا تیره گشت وطوفانی سخت آغاز شد، در آن هوای نامناسب بازگشت برای جوان سخت گردیده بود و دشوار که ناگاه طوفان، طنابی که وی توسط آن به کوه متصل شده بود را از جای کند و او را در میان زمین و هوا از طناب معلق نمود. جوان که بسیار ترسیده بود و مرگ را در چند قدمی خود می دید، با زاری خدای خود را خواند و از او طلب یاری نمود.
در آن لحظات سخت ناگاه صدایی به گوش جوان رسید که می پرسید: «آیا تو به من ایمان داری؟» جوان در همان حالت که از کوه آویزان بود به صدا پاسخ مثبت داد و گفت هر آنچه دستور دهی عمل خواهم کرد فقط مرا از این حالت رهایی بخش.»
با شنیدن جواب مثبت صدا به او امر کرد تا طنابی را که از آن آویزان بود قطع کند. جوان با شنیدن این سخن برآشفت و کلام «هرگز، هرگز» را بر زبان جاری ساخت. صدا چندین بار این خواهش را تکرار کرد، اما او هر بار سخت تر خود را به طناب می چسباند و کلام «هرگز» را تکرار می کرد. تا آن که دیگر صدایی به گوش نرسید. شب فرا رسید و در آن تاریکی و سرمای سخت جوان کم کم بی حال گشت و از هوش رفت. صبح روز بعد عده ای که برای یافتن وی عازم کوه شده بودند در ناباوری وی را که از سرما جان داده بود، در حالی یافتند که هنوز از طناب آویزان بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت.
در بدترین ما آنقدر خوبی هست
و در بهترین ما آنقدر بدی هست
که هیچ یک از ما را شایسته نیست
که از دیگران عیب جویی کنیم.
" ویلیام شکسپیر "
راستی شما ناشر خوب سراغ ندارین؟
اگه سراغ دارین. بهم معرفی کنین. خیلی ضروریه
فعلا بای تا های
نوشته شده در سهشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤  توسط حجت درساره
کودکی که آماده تولد بود, نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد زیادی از فرشتگان, من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای من کافی هستند.
خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد, حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم, ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت, اگرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود, اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را شروع کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم, لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را _ مادر _ صدا کنی.
برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٩  توسط حجت درساره
موضوع: ساسان سلیم نژاد - رویای صورتی
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که به او گفتند: فروختی؟
گفت: نخریدند اما تمام شد...
_______________
چند روزیه که یه آلبوم فوق العاده زیبا به بازار اومده که تو این همه سر و صداهای بی دلیل ارزش چندین و چند بار گوش دادن و داره.
اسم خواننده ش ساسان سلیم نژاد هستش
و
اسم آلبوم رویای صورتی
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢  توسط حجت درساره
سکوت سنگی این شبکده ها
بعد اون مثل خوره روحمو خورد
تلخه اما جلوی چشمای من
سر شب تو قلب شب ستاره مرد
اون که درد دلمو یه عمر شنید
اون که حتی جای من درد کشید
اون که دلتنگی هامو گریه می کرد
رفت و به آسمون آبی رسید
رفت و حتی سیل اشکای منم
نتونست اونو پشیمون بکنه
چاره ای جز این نبود باید می رفت
اون نمی خواست دلمو خون بکنه
حالا اون حوالی خدا و من
دلگیر و دلزده از این روزگار
دل دلخون منو مرثیه و
شبای دلواپسی و انتظار
زیر لب همش میگم خدا کنه
دوباره پنجره هارو وا کنه
سکوت سنگی شب رو بشکنه
دوباره اسم منو صدا کنه
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸  توسط حجت درساره
|